داشتم که میومدم خونه این تصمیم رو گرفتم چراش رو نمی دونم شاید یک جورایی به خاطر اینه که شناخته شدم دیگه راحت نمی تونم بنویسم و یه عالمه حرف توی گلوم قلمبه شده.
اما این آدرس رو خیلی دوست داشتم و این اسم رو. ماه بانو دیگه برای من جای موندن نذاشت دخترک تنها اونقدر ذل زد به چشمام که دیگه تحملش رو ندارم این روزها که دارم وارد مرحله ی جدیدی می شم یه خورده نیاز به تنهایی دارم .
می دانم می دانم
سبز خواهم شد
و پرندگان در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت.
از همه کسایی که گه گدار سراغ من میومدن فقط یه چیز می خوام برام دعا کنن همین.
همیشه ساختن سخته اونم اگر همه چیز رو خراب کرده باشی اما به قول یه دوست خدا با ماست.
رفیق فرنگ رفته آدرس جدید رو برات می فرستم.ماچ.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 20:30  توسط ماه بانو
|

چشم هام رو که باز کردم دیدم حیاط پر برف. میگن برف که بیاد کثیفی های شهر رو می شوره و پاک میکنه کاش این برف غم های دل آدم ها رو هم پاک می کرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 7:55  توسط ماه بانو
|
حرف برای زدن که زیاده اما همین رو بگم که کلی سر در گمم اما دوتا از عزیزام امروز یه کوچولو بزرگتر شدن و من این وسط داغون!
و این که هنوز برای ارشد هیچی نخوندم و کلی تحقیق و مقاله و کوفت و بدبختی دارم که هنوز هیچ کاری براش نکردم اما بی خیالی رو عشق...........
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:52  توسط ماه بانو
|
این نیز بگذرد این روزها انقدر همه چیز بد و غیر قابل تحمله که مطمئن نیستم بتونم دوم بیارم عزیزترین دلتنگه و من خسته از این همه بار.
اما تنها چیزی که یه خورده آرومم می کنه اینه که امام رضا دعوتم کرده نمی دونم وقتی برسم باید بهش بگم به من چی بده باور این همه ماجرا برام خیلی سخته اما اونی که اون بالاست هواسش به ما هست گلی هم نیست و من کلی احساس تنهایی می کنم کاش همه ی این ها یه کابوس باشه
راستی خواهر بانو یکم بهتره و ماجرا های قشنگی داره توی زندگیش. دل من آنجاست که دلار آنجاست.
دارم می رم جایی که آروم شم برام دعا کنید.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:0  توسط ماه بانو
|
گلی جان دوباره تیتر اول شدی و من دلتنگت
گلی عزیزم نمی دونم چرا هر وقت که نیستی دلم بد جوری هواتو می کنه عزیزترینت خسته است و گیج نمی دونم چرا این روزها همش دل نگرانم وقتی می خونم دلش سفر می خواهد دلم می خواد بترکه.
دوباره تیتر یک شدی دیگه این بار نمی دوم برم روزنامه بخرم دیگه این بار ت.ان د.یدن رو ازم گرفتی
گلی وقت فکر می کنم تو برای من و بچه ی منه که اون تویی دلتنگت می شم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:4  توسط ماه بانو
|
این شعر رو از یک دوست عزیز هدیه گرفتم
ماه بانو ! ماه من
تو مي آيي
انتظارت را ميكشم از پنجره روزگار
نمي دانم كار درستي بود يا كه نه؟
اينجا چيز هايي هست كه ،
رنگ به روز ميدهد و نور به شب
من غمهاي عجيبي دارم گه گاه
گه گاه كه نمي دانم از چه رو
دلم ميگيرد ،
از چه رو خنده ام گاه گاه .
ماه بانو
تو مي آيي چه بخواهي چه نخواهي !
دلت ميگيرد گاهي ، شاد مي شوي گاهي
چه بخواهي چه نخواهي .
ماه بانو ! ماه من
تولد آغاز مرگ است
در روزگار ما!
گه گاه چه بخواهي چه نخواهي
متولد مي شويم ، مي ميريم
در اينجا آدمها زودگذرند
اما تو نترس !
همه مثل هميم
چه بخواهيم چه نخواهيم.
ماه بانو ! گل من !
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 17:27  توسط ماه بانو
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 17:14  توسط ماه بانو
|
این روزها که دیگه نمایشگاه به خوبی و خوشی و در کمال ناباوری تموم شده من رو یه حس مزخرف و اعصاب خورد کن احاطه کرده نمی تونم حتی در موردش بنویسم خیلی بده که آدم حتی نتونه بگه چشه؟ شاید دلتنگم شاید هم خسته. در هر حال دو تا اتفاق خوب تا حالا سر ژا نگه داشتتم هر دوتا شم مربوط به خواهر بانو یکی این که اگر توی این نمایشگاه خسته شدیم حداقل یه مشکل مون حل شد دانشگاه خواهر بانو رو می گم. و مورد بعد رو هم همین بگم که "من گلی" اومد با چشمای ذوق زده و گارد نسبتا باز خواهری تبررررررررررررررررررررررررریک.
یادم باشد تنهایم و خدا بالای سر تنهایی است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:34  توسط ماه بانو
|
این روزها انقدر شب خسته بر می گردم که حتی وقت نمی کنم میا هام رو چک کنم چه برسه به وبلاگ نویسی در هر حال حتی روز تعطیل رسمی هم مجبورم برم نمایشگاه کم کم داره فضا شکل می گیره و همه چیز برای یک نمایشگاه مستقل از کتاب شکل می گیره.
راستی یه نفر به گروه اضافه شده که هنوز براش اسم مناسب پیدا نکردم شاید مست بین بد نباشه آخر کرکر خندست.
خواهر بانو تو ایستگاه منتظر منه و من در حال لاگیدن.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 7:31  توسط ماه بانو
|
دیگه نمایشگاه شروع شد امروز دیگه استارت کار زده شد.
تازه اومدم خونه و از فرط خستگی حتی خوابم نبرد گفتم حداقل بنویسم چقدر خستم شاید اوضاع بهتر شه راستی رفیق فرنگ رفته فردا امتحان داره امیدوارم از پسش بر بیاد اما این روزها ما یه جورایی به قول همشهریان محترم چوب رو هم آدم می سازیم یه جورایی همه کارهای اولیه رو باید انجام بدیم دیگه همه کار که می گم حسابش رو بکنید!
جالبه توی کل برو بچه های ستاد برگزاری که حدودا ۶۰ نفر می شن من و خواهر بانو زنیم و همه از این مورد در تعجب البته گاهی اذیت می شیم بیشتر اوقات هوامون رو دارن در کل من عاشق این روزهام امسال سال چهارمه.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 19:42  توسط ماه بانو
|